BBCPersian.com | ايران

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

...تا خرمنت سوزم

Posted on ۴:۵۴ by پرتقال فروش

می کویند چرا نمی نویسی میگویم نوشتن در شرایط فعلی دل سنگ میخواهد ، اگر بخواهم الان بنویسم باید از مهدی 18 ساله بنویسم که با چنان شدتی به تجاوز شده که دچار مشکلات جسمی و روحی شدید شده و پریروز اقدام به خودکشی کرده است ورگ خود را زده ، باید از ترانه ی زیبا و جوان و هنرمند بنویسم که یک آدم مادر قحبه ی جاکشی مثل طائب تا حد مرگ از او سوئ استفاده ی جنسی کرده و جسد سوخته ی او را دربیابان رها کرده ، بعد هم از ترس اینکه رسوا شود آن برنامه ی مسخره را در تلویرون به خورد مردم خونین دل داده ، باید از امیر پانزده ساله بنویسم ، باید از نوجوان دیگری بنویسم که یه قصد خودکشی در زندان سر خود را به دیوار کوبیده، از دهها نوجوان و جوان دیگر باید بنیویسم که کنج اتاقشان کز کرده اند و از خودشان و دنیا متنفر شده اند و قصد دارند به زندگیشان خاتمه دهند .

نیمه شب گهواره ها آرام میجنبند

بیخبر از کوچ دردآلود انسان ها

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

میکشد پاروزنان در کام توفان ها

          

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر قرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه ی زنجیر

داستانهایی زلطف ایزد یکتا!!

 

سینه ی سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی

دستهایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید و بیمار تب آلودی

 

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

***

سالها در خویش افسردم ولی امروز

شعله سان سر میکشم تا خرمنت سوزم

یا خمش سازی خروش بی شکبیم را

یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

پ.ن : بعضی وقتها لازم است شعار بدهیم!

No Response to "...تا خرمنت سوزم"